...

از این گریه چه میدونی؟

ظهر که رسیدم خونه هوای دلم بدجوری ابری بود به زور یه لقمه خوردم و اومدم اتاق دراز کشیدم.

و بعد سیل اشک بود که بند نمی اومد.انقدر گریه کردم که خوابم برد.

بعد خواب میدیدم خواب تو رو .من پیشت بودم و هنوز گریه میکردم و تو پیشم بودی و من که به اندازه یه دنیا برات حرف دارم و اشک بس که نبودی,هنوز گریه میکردم.گفتی منو ببین,نگات کردم و دوباره گریه کردم و زار زدمومن نشسته بودم و تو از پشت گردنم رو بغل کردی و صورتم رو غرق بوسه کردی.بابات از اونجا گذشت و من گریه میکردم و ازش خجالت میکشیدم که گریه میکنم.و تو صورتمو می بوسیدی.

حیف شد با گریه از خواب پریدم و چقدر دلم گرفت که چرا بیدار شدم.ای کاش تا آخر دنیا این خواب ادامه داشت.

و من باز گریه کردم و خوابم برد.

الان که بیدار شدم و اومدم وبلاگت...

حیات جدیدت مبارک گلم.دلم بد جوری گرفت اما اگه اینجوری بهتره ...

تو بهتر میدونی من ارزو میکنم همیشه شاد باشی.زندگیت مطابق میلت باشه ...خوشهال باشی

همه شادی های دنیا رو برات آرزو میکنم...

نمی  تونم بنویسم تا آخر دنیا گریه دارم.بند نمی آد ......

گفتم ای خوبم به فریادم برس

افتاده ام از پا

ولی باور نکردی

گفتم از نا مهربان بودن پشیمان میشوی فردا ولی باور نکردی

گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن

کم کن آزارم که می مانی تک و تنها ولی باور نکردی

باور نکردی

اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی

سوختنها را تماشا کردی  پرپر زدنها را ولی باور نکردی...

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
الهام

قشنگ بود.برای من که دلم از سکوت لبریز است