بارانِ بریده ام به وقتِ دی

من از راهـی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!

ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند/ سید علی صالحی

  
سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :سید علی صالحی و تگ های این مطلب :شعر


صدای باد می آید

ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم
زنده باد
مرده باد
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می آید
صدای باد می آید ای هفت سالگی
بر خاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم از دست داده ایم
مابی چراغ به راه افتادیم
و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چه قدر باید پرداخت ؟ ...
 

فروغ

  
یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :فروغ و تگ های این مطلب :شعر


یکی هست همیشه ولی...

 آغاز و انجامِ داستانِ ما هر دو  یکی بود :

یکی بود

 یکی نبود

 

 شهاب مقربین
 
پ ن : همیشه خدا تو زندگیم یکی هست که هیچ وقت نیست...

  
سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :برای تو و تگ های این مطلب :هوای گریه و تگ های این مطلب :انگار دوستم نداشته باشی و تگ های این مطلب :شهاب مقربین


حوض نقاشی

چه کنم؟

حوض نقاشی من بی ماهیست.

  
شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :انگار دوستم نداشته باشی و تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :یک عاشقانه نا آرام


سهم ترانه و تبسم

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه ... دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!
... 
خسته‌ام ریرا!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

سید علی صالحی

  
سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :برای تو و تگ های این مطلب :شعر


چشمهایش


و ان یکاد الذین کفرو الیز لقونک بابصارهم
لما سمعو الذکر 
و یقولون
انه لمجنون
و ما هو الاذکر للعالمین

هر آینه نزدیک بود آنان که کافر شدند بلغزانند ترا به چشمهای خود
چون شنیدند قرآن را
و می گویند
همانا او دیوانه است.
واین مگر پندی برای جهانیان.

  
پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :چشم هایت


یک عاشقانه نا آرام

نادر ابراهیمی یک عاشقانه آرام مرد.

سراغ کتاب هام می رم و کتاب های یک عاشقانه آرام و چهل نامه ی کوتاه به همسرم را از میان کتاب ها پیدا میکنم.

نادر رو اولین بار با این دو کتاب که تو برام خریدی شناختم. اولی  چهل نامه که صفحه اولش با خط زیبایت نوشتی

تقدیم به تو که بهترینی برای همه روزهای بی تو بودن 10/5/83

و صفحه سوم  نوشته ای:

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

......................................

حافظ دیوانه فالم را گرفت        یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم     خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.

و صفحه بعد یاداشتی که تو رستوران قطار برات نوشتم به تاریخ 16/5/83:

مهربانم امروز عجیب دلم گرفته است. و تنها چیزی که مرا قادر به تحمل فضای سنگین این قزار می کند شوق دیدار توست.

...........................................................

و در پایان:

عریزم ای کاش بودی و می توانستم چون کودکی در آغوشت اشک بریزم. عجیب دلم گرفته است.

و کتاب یک عاشقانه آرام که

صفحه اولش برام نوشتی:ششمین روز اولین ماه زمستان 83    برای تو نگارین ای تو مهربانترین

و شعری که با این بیت شروع میشه

با تو بودن همیشه پر معناست

بی تو روحم گرفته وتنهاست

با تو یک کاسه آب,یک دریاست

بی تو دردم به وسعت صحراست

با تو بودن همیشه پر معناست

 

با تو آسان هزار و یک کار خطیر

با تو ممکن جهاد با تقدیر!!!

بی تو,با غم,برهنه همچون کویر

با تو یک غنچه دشتی از گلهاست

با تو بودن همیشه پر معناست

ای تو تعریف ناپذیز ترین

بی تو من کوچک و حقیرترین

 

کتاب را ورق میزنم تکه کاغدی لای صفحات کتاب است نوشته ای:

تاوان

دوستت دارم ها را

من و تو می دهیم

چه اهمیت دارد که  باد حسود

به گوش شقایق ها چه می خواند....

تکه کاغذ از نم اشکهام خیس میشه

برای نادر گریه نمی کنم.گریه من برای این همه خاطره است. و نوشته های تو که عجیب با حال و هوای من جور است.

گویی برای همچین روزی از زبان من نوشته ای:

ما ز یاران ......

تاوان....

من و تو ؟!!!

باد حسود

با تو بودن

بی تو بودن

برای همه روزهای بی تو بودن

حالا این منم و همه این روزها ی بی تو بودن و هجوم مرگبار خاطرات و اشک های که بند آمدن نمی دانند.

امشب با چشم های اشک آلود یک عاشقانه آرام را دوباره خواهم خواند

به یاد یک عاشقانه نا آرام خودمان ....

  
جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ما ز یاران چشم یاری داشتیم و تگ های این مطلب :یک عاشقانه نا آرام و تگ های این مطلب :برای تو


پنجره

اومدم تو کوچه و صدات کردم و به پنجره اتاقت خیره شدم.

نه دیگه نمی شنوی....دیگه صدام رو نمی شنوی...

و من دلتنگتر از همیشه ام

چیزی بگو گلم

  
پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧


از این گریه چه میدونی؟

ظهر که رسیدم خونه هوای دلم بدجوری ابری بود به زور یه لقمه خوردم و اومدم اتاق دراز کشیدم.

و بعد سیل اشک بود که بند نمی اومد.انقدر گریه کردم که خوابم برد.

بعد خواب میدیدم خواب تو رو .من پیشت بودم و هنوز گریه میکردم و تو پیشم بودی و من که به اندازه یه دنیا برات حرف دارم و اشک بس که نبودی,هنوز گریه میکردم.گفتی منو ببین,نگات کردم و دوباره گریه کردم و زار زدمومن نشسته بودم و تو از پشت گردنم رو بغل کردی و صورتم رو غرق بوسه کردی.بابات از اونجا گذشت و من گریه میکردم و ازش خجالت میکشیدم که گریه میکنم.و تو صورتمو می بوسیدی.

حیف شد با گریه از خواب پریدم و چقدر دلم گرفت که چرا بیدار شدم.ای کاش تا آخر دنیا این خواب ادامه داشت.

و من باز گریه کردم و خوابم برد.

الان که بیدار شدم و اومدم وبلاگت...

حیات جدیدت مبارک گلم.دلم بد جوری گرفت اما اگه اینجوری بهتره ...

تو بهتر میدونی من ارزو میکنم همیشه شاد باشی.زندگیت مطابق میلت باشه ...خوشهال باشی

همه شادی های دنیا رو برات آرزو میکنم...

نمی  تونم بنویسم تا آخر دنیا گریه دارم.بند نمی آد ......

گفتم ای خوبم به فریادم برس

افتاده ام از پا

ولی باور نکردی

گفتم از نا مهربان بودن پشیمان میشوی فردا ولی باور نکردی

گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن

کم کن آزارم که می مانی تک و تنها ولی باور نکردی

باور نکردی

اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی

سوختنها را تماشا کردی  پرپر زدنها را ولی باور نکردی...

 

 

  
پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧


هوار بکش

آره داد بزن هوار بکش چون با داد زدن حرفت رو می تو نی به کرسی بشونی

آخه خیلی می فهمی

یه پاک کن وردار و پاک کن همه گذشتش رو پاک کن ببینم چی می خوای به جاش بزاری.

بگیر این دلخوشی های کوچیک رو, بگیر ازش

اینکه می خواد فوق بخونه و کلاس میره و بعد ول میکنه

اینکه می خواد زبان بخونه و شاید بعد, بخواد ولش کنه

این که می خواد بره استرالیا

اینکه میخواد شوهر کنه یا می خواد راهبه بشه

بگیر همه اینارو بگیر ازش.تو میفهمی

ما نمی فهمیم

ما آدمهایی که گیتار میخریم تا یاد بگیریم و هیچوقت هم یاد نمی گیریم

ماهایی که می خوایم بنویسیم و می نویسیم اما هیچ وقت چاپ نمی کنیم

ما هایی که ...

آره بگیر این دلخوشی های کوچیک رو هم بگیر تا از زندگی فقط کار بمونه و رفتن سر کار و برگشتن و خستگی و روزمرگی و مرگ

تا انقدر افسرده بشیم که بمیریم

تو میفهمی ,ما نمی فهمیم

مگه هر کی گیتار می خره باید گیتاریست بشه اگه نشه نباید بخره؟همین گیتار خریدن و یه مدت باهاش دلخوش بودن تو این زمونه که هیچ دلخوشی نداره کلی ارزش داره

همین که یکی هنوز اونقدر افسرده و نا امید نشده هنوز اونقدر نمرده

که می خواد فوق بخونه حتی اگه فقط بخواد

که میخواد زبان بخونه حتی اگه وسط راه ولش کنه

که بخواد بره استرالیا حتی اگه چند ماهی بهش فقط فکر کنه و بعد بی خیال

همین که انقدر زنده اس تو این دنیای پر از مرده های متحرک ,نعمت بزرگیه

اینو هم بگیرین ازش

خدا رو شکر که شما هستین,شما ها که می فهمین ,هستین و ما رو به حال خودمون نمی زارین که خودمونو بدبخت نکنیم

که دستمونو میگیرین که اشتباه نکنیم

که خواب و خیال رو از سرمون می پرونین که چشم باز کنیم و ببینیم که تو چه جهنمی هستیم که دنیای شماس.که ما هم از شما بشیم.

خدا رو شکر که بودین و نذاشتین.که همه چی رو گرفتین.عشق و امید به اینده و ارزوهایی که برای همه زندگی مون ساخته بودیم

چی جاش بهمون دادین؟

حالا داد بزن تو دوسش داری ,عاشقشی.

این روش خوبیه با داد زدنه که می تونی بهش بفهمونی عشقت رو

باید همه امید ها و آرزوها و خوشبختی هایی کوچیک کوچیک رو تو این قحطی خوشبختی ازش بگیری تا شاید تو رو ببینه.که ببینه که هستی دوسش داری. دلسوزشی.

داد بزن.هوار بکش.

 

اره باید بزرگ بشه و بفهمه دنیای آدم بزرگ هارو.و چه دنیایی ,پر از گند و کثافت

که همین فرصت که تا سی سالگی داره که زندگی کنه رو هم ازش بگیرین

دلخوشی ها رو بگیرین

زودتر بفرستینش به دنیای آدم بزرگ ها پیرمردها و پیر زن ها

از همین بیست و چهار سالگی پرتش کنین به دنیای بعد ار سی سالگی...

که فقط کار کنه و کار کنه و پول جمع کنه و خرج نکنه و با منطق شما ازدواج کنه و صبح بره سر کار و شب بیاد خونه و اخر شب بخوابه باهاش و دوباره صبح روز بعد....

بدون هیچ دلخوشی کوچیکی...

همه چیز رو بگیر, اینترنت بازی و نوشتن وتخیله روحی رو هم بگیر

بگیراین گیتارو, این تردمیل رو, این دلخوشی های کوچیک رو بجاش چهره کثیف این زندگی رو بجاش بزار

بیدارش کن,نه که !!! ما خوابیم و شما بیدار....

 

بخدا این دنیا واقعیه...نشونش بده چقدر واقعیه

نشونش بده

اما واقعیت تلخه عزیزم

آره عمرشو هدر میده,نذار هدر بده،بگیر جلوش رو بگیر.

نشون بده آدمهایی که عمرشونو هدر ندادن رو بهش,ببینم یکی میتونی پیدا کنی؟

ببینم یکی هست که خوشهال باشه؟راضی باشه از زندگیش؟

مگه عمر چیه؟تو هدر دادن رو چی میبینی؟

اینهارو اگه پاک کنی اگه ازش بگیری بجاش چی میزاری؟خودتو؟

پیشنهادت چیه؟ برا هدر نرفتن عمر؟پیشنهاد خوبی داری؟ بگو.

فقط داد نزن سر عشق من,حرف بزن,منطقی بگو ببینم چی داری براش؟

تو که می فهمی,تو که دوسش داری,تو بگو

داد نزن,هوار نکش...

پ ن:من نمی دونم این گند و گه چیه که میگی.من میدونم با لباس عوض کردن فکر عوض نمیشه اما حداقلش آدم با لباس عوض کردن حالش بهتر میشه و یه دلخوشی کوچیک پیدا میکنه و من می دونم که تو این زندگی این دلخوشی های کوچیک غنیمته.

من نمیدونم فکرش چه ایرادی داره که باید عوض بشه و بشه مثل تو.راستی تو که خوب میفهمی و خوب فکر میکنی.بهم بگو چقدر خوشبختی؟چقدر خوشهالی؟

  
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هوار بکش